غزل (عاشق کشی):
عشوه بر رخ کرده ای ما را به ترسانی که چه
غمزه بر چشمت زدی دل را به لرزانی که چه
خنده بر لب می زنی چون من اسیر افتاده ام
با یکی افتاده اینسان فتنه می رانی که چه
شیوه کردی دلبری غارت گری عاشق کشی
با چنین آئین بد ما را به در خوانی که چه
خم به ابرو هم نمی آری که عاشق می کشی
این همه عشاق عالم را به رنجانی که چه
واقفم بر حسن زیبایت به نازی هی به ناز
همچو چنگیزی ز کویت دل به تارانی که چه
رسم و آئین مروت پیشه کن با هر دلی
دست خود افتادگان را دیده بارانی که چه
گر چه می دانم امیدی نیست بر مهرت ولی
در عجب افتاده ام هی دل به چرخانی که چه
گاه گاهی می زنی بر ناز خود دستی عجیب
تا من شوریده را دورت به گردانی که چه
یک شبی باز ببین غوغای این مخروبه دل
این دل مغموم یعقوبم به گریانی که چه
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات